السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
316
تفسير الميزان ( فارسي )
حجاب جهل و غفلت از دلهاى مردم به وسيله اظهار حق و اتمام حجت مثل آفتاب بود در دلالت بر سايه گسترده و برداشتن آن سايه به امر خدا ، و نيز مثل روز بود نسبت به شب و تعطيلى كار در آن و نيز ، مثل باران بود نسبت به زمين مرده و چارپايان و انسانهاى تشنه ، ناچار ، حالا كه تو حامل اين رسالت شده اى ، و به سوى همه اهل قريه ها مبعوث گشته اى ، ديگر جا ندارد كه از كافران اطاعت كنى ، چون اطاعت ايشان تباه گر اين ناموس عمومى است كه براى هدايت قرار دادهايم پس بايد كه در تبليغ رسالت خود و اتمام حجت بر مردم به وسيله قرآن كه مشتمل بر دعوت حقه است نهايت كوشش و جهد خود را مبذول دارى و جهاد كنى با آنان جهادى بس بزرگ . * ( « وَهُوَ الَّذِي مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ وَهذا مِلْحٌ أُجاجٌ وَجَعَلَ بَيْنَهُما بَرْزَخاً وَحِجْراً مَحْجُوراً » ) * كلمه « مرج » به معناى مخلوط كردن است و « امر مريج » هم كه در قرآن آمده به معناى امرى مختلط است و كلمه « عذب » اگر درباره آب به كار رود ، به معناى آب خوش طعم است و كلمه « فرات » نيز در مورد آب به معناى آبى است كه بسيار خوش طعم باشد ، كلمه « ملح » به معناى آبى است كه طعمش بر گشته باشد و « اجاج » آبى است كه شوريش زياد باشد و كلمه « برزخ » به آن حدى گويند كه ميان دو چيز فاصله شده باشد و كلمه « حجر محجور » به معناى حرام محرم است ، يعنى آن چنان ميان اين دو آب حاجز و مانع قرار دادهايم كه مخلوط شدن آن دو با هم ، حرام محرم شده ، يعنى به هيچ وجه مخلوط نمىشود . و اينكه فرمود : * ( « وَجَعَلَ بَيْنَهُما » ) * خود قرينه است بر اينكه مراد از مخلوط كردن دو دريا ، روانه كردن آب دو دريا است با هم ، نه مخلوط كردن آن دو ، كه اجزاى آنها را در هم و برهم كند . و اين كلام عطف است بر همان چيزى كه آيه * ( « وَهُوَ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّياحَ . . . » ) * عطف بر آن شده و در اين جمله مساله رسالت از اين جهت كه ميان مؤمن و كافر را جدايى مىاندازد ، با اينكه هر دو در يك زمين زندگى مىكنند و در عين حال با هم مخلوط و يكى نمىشوند ، تشبيه شده به آب دو دريا ، كه در عين اينكه در يك جا قرار دارند ، به هم در نمىآميزند ، ( كه توضيحش در اول آيات نه گانه گذشت ) . * ( « وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَه نَسَباً وَصِهْراً وَكانَ رَبُّكَ قَدِيراً » ) * و كلمه « صهر » به طورى كه از خليل نقل كردهاند به معناى « ختن » يعنى